اسرار را گويند . ( كشاف و اصطلاحات ص 1551 ) .
آفاق
- ( اصطلاح عرفانى ) جمع افق است . يكى از مقدمات سير و سلوك عرفانى سير آفاق و انفس است و اين دستورى است مأخوذ از قرآن مجيد كه فرمود
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ
و اين روش را كل سران طريقت مورد عمل قرار ميدادند زيرا دانش و معرفت حقايق از اين راه آيد .
آفَتْ
- عبارت از چيزى است كه سالك طريق را از سير معنوى خود بازدارد و آن علايق و تمتعات دنيا است : يوسف رازى گويد : ابصرت فى آفات الخلق فعرفت من اين أتوا و رأيت آفة الصوفيه فى صحبة الاحداث و معاشرة الاضداد و ارفاق النسوان ( طبقات ص 190 ) .
آفتاب
- ( اصطلاح عرفانى ) كلمهء آفتاب بتازى شمس و يا اشعهء شمس را گويند در عرفان و بنزد اهل ذوق اين كلمه گاه به معنى حيات است چنان كه گويند آفتاب عمرش رو بزوال است گاه به معنى وجود است آفتاب وجود ، آفتاب هستى ، شمس وجود گاه به معنى دانش است : آفتاب معرفت . به معنى حقيقت وجود و هستى است :
مولانا گويد :
آفتاب حق برآمد از حجل * زير چادر رفت خورشيد از خجل
*
آفتاب روح ، نى آن فلك * كه ز نورش زندهاند انس و ملك
در بشر روپوش گشت آفتاب * فهم كن و الله اعلم بالصواب
*
آفتاب عقل را در سوز دار * چشم را چون ابر اشك افروز دار
آفتابا ترك اين گلشن كنى * تا كه تحت الارض را روشن كنى
آفتاب معرفت را نقل نيست * مشرق او غير جان و عقل نيست
خاصه خورشيد كمالى كآن سريست * روز و شب كردار او روشنگريست
مطلع شمس آ اگر اسكندرى * بعد از آن هر جا روى نيكوفرى
بعد از آن هر جا روى مشرق شود * شرقها بر مغربت عاشق شود
حس خفاشت سوى مغرب دوان * حس درپاشت سوى مشرق روان
راه حس راه خرانست اى سوار * اى خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسى هست جز اين پنج حس * آن چو زر سرخ و اين حسها چو مس
اندر آن بازار كاهل محشرند * حس مس را چون حس زر كى خرند
حس ابدان قوت ظلمت مىخورد * حس جان از آفتابى مىچرد
اى صفاتت آفتاب معرفت * و آفتاب چرخ بندهء يك صفت
گاه خورشيد و گهى دريا شوى * گاه كوه قاف و گه عنقا شوى
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش * اى فزون از وهمها وز بيش پيش