بحمدك » نواى « سبوح قدوس » زدند ، خودبين بودند ، ديده در جمال خود داشتند ، لاجرم باطن ايشان از بهر شرف تو از عشق تهى كرديم ، كه ترا از قعر درياى قدرت از بهر آن بركشيديم تا بر پرده عصيان خويش نواى
« رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا »
زنى دور باش از صحبت خودپرور عادت پرست بوسه ، بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن .
پير طريقت گفت : الهى تو دوستان را به خصمان مىنمايى ، درويشان را بغم و اندوه كه ميدهى بيمار كنى ، و خود درمان كنى ، از خاك آدم كنى ، و با وى چندان احساس كنى ، سعادتش بر سر ديوان كنى و به فردوسش او را مهمان كنى ، مجلسش روضهء رضوان كنى ، تا خوردن گندم با وى پيمان كنى و خوردن آن در علم غيب پنهان كنى ، آنگه او را بزندان كنى و سالها گريان كنى ، جبارى تو ، كار جباران كنى .
خطاب آمد : اى آدم اكنون كه قدم در كوى عشق نهادى از بهشت بيرون شو كه اين سراى راحت است و عاشقان درد را با سلامت دار السلام چه كار ؟
عشقت بدر من آمد و در زد * در باز نكردم آتش اندر در زد
( عده ج 1 ص 161 ) داود قيصرى گويد : و تخصيص كلمهء آدميت را بحكمت الهى از آن جهت است كه چون حضرت آدم براى خلافت روى زمين آفريده شده است مرتبت جامع تمام مراتب عالم و مرآت مرتبت الهيت است و مظهر تمام اسماء غيب العيوب است و آينهء تمام نماى وجود سرمدى است و مراد از كلمه آدميت روح كل است . ( شرح فصوص ، ص 59 ) .
جامى گويد
نسخه مجمل است و مضمونش * ذات حق و صفات بيچونش
متصل با دقايق جبروت * مشتمل بر حقايق ملكوت
باطنش در محيط وحدت غرق * ظاهرش خشك لب بساحل فرق
صورت نيك و بد نوشته درو * سيرت ديو و دد سرشته درو
*
اى برادر تو همين انديشهء * ما بقى خود استخوان و ريشهء
گر گلست انديشهء تو گلشنى * ور بود خارى تو هيمه گلخنى
در بيان مقام والايى كه آدمى ميتواند بدان برسد مولانا گويد :
آدمى كوه است چون مفتون شود * كوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسكين آدمى * از فزونى آمد و شد وز كمى
خويشتن را آدمى ارزان فروخت * بود اطلس خويش را بر دلق دوخت
صد هزاران مار و كه حيران اوست * او چرا حيران شده است و مار دوست
داستان خلقت آدم و حوا و مرتكب گناه شدن آن در بهشت و اخراج آنها از آن مكان مقدس يكى از مسائلى است كه تقريبا همهء اديان آسمانى بدان گويا شدهاند بويژه در قرآن مجيد به صورتى نازل