آب اين دريا كه هايل بقعهايست * با خمار ماهيان يك جرعهايست
يك دم هجران بر عاشق چو سال * وصل سالى متصل پيشش خيال
همچو اعرابى كه آب از چه كشيد * آب حيوان از رخ يوسف چشيد
مثنوى مولوى *
آن علف كش سوى ويرانها شده * بىخبر بر گنج ناگه برزده
تشنهء آمد سوى جوى آب در * ديد اندر جوى خود عكس قمر
من بر اين در طالب چيز آمدم * صدر گشتم چون بدهليز آمدم
آب آوردم به تحفه بهر نان * بوى نانم برد تا صدر جهان
مولوى *
با نقيبان حال خود را آن عرب * چون بگفت او ديد هنگام طلب
آن سبوى آب را در پيش داشت * تخم خدمت را در آن حضرت به كاشت
گفت اين هديه بدان سلطان بريد * سائل شه را ز حاجت واخريد
آب شيرين و سبوى سبز و نو * ز آب بارانى كه جمع آمد بگو
شه چو حوضى دان حشم چو لولهها * آب از لوله رود در گولهها
وانكه آب جمله از حوضيست پاك * هر يكى آبى دهد خوش ذوقناك
ور در آن حوض آب شورست و پليد * هر يكى لوله همان آرد پديد
زانكه پيوسته است هر لوله به حوض * خوض كن در معنى اين حرف خوض
مولوى . مثنوى *
آب بارانست ما را در سبو * ملكت و سرمايه و اسباب تو
اين سبوى آب را برگير و رو * هديه ساز و پيش شاهنشاه شو
گو كه ما را غير از اين اسباب نيست * در مغازه هيچ به زين آب نيست
گر خزانهاش پر ز در فاخر است * اين چنين آبش نباشد نادر است
چيست آن كوزه تن محصور ما * اندر آن آب حواس شور ما
اى خداوند اين خم و كوزه مرا * در پذير از فضل الله اشترى
كوزهء با پنج لوله پنج حس * پاك كرد اين آب را از هر نجس
تا شود زين كوزه منفذ سوى بحر * تا بگيرد كوزهء ما خوى بحر
تا چون هديه پيش سلطانش برى * پاك بيند باشدش شه مشترى
بىنهايت گردد آبش بعد از آن * پر شود از كوزهء ما صد جهان
لولهها بربند و بردارش ز خم * گفت غضوا عن هوى ابصاركم
ريش او پر باد كاين هديه كراست . * لايق چونان شهى اين است راست .
و آن نمىدانست كآنجا برگذر * هست جارى دجلهء همچون شكر
در ميان شهر چون دريا روان * پر ز كشتيها و شست ماهيان