نمىشود او را محجور نمود .
سوم - ديونش حال باشد پس اگر ديونش مؤجل يعنى وعدهدار بوده يا مقدار حال از ديون زائد بر اموالش نباشد نبايد محجور شود .
چهارم - آنكه غرماء از حاكم حجر او را درخواست كرده باشند و حاكم بدون درخواست ، حق مداخله ندارد و لو اينكه مفلس خود اين درخواست را كرده باشد .
و بدرخواست بعض غرماء وقتى حاكم ميتواند حكم حجر دهد كه مقدار طلب آنها زائد بر دارائى مديون باشد .
( كليات حقوقى ص 191 رجوع به مفلس شود . )
افُق
- ( اين اصطلاح هيوى و نجومى است ) افق عبارت از دايرهءايست كه گرداگرد زمين در سطح مرئى زمين وجود دارد بعبارت ديگر ما آسمان را به صورت قبهء مشاهده كنيم كه نيم آن ديده شود و كرانهء اين قبه به زمين ميرسد و مانند دايرهء ديده مىشود گرداگرد مردم قهرا قسمت بالا مرئى بود در هر حال اين دايره كه مماس با سطح زمين ديده مىشود افق بود و البته افق بر دو قسم است يكى حقيقى و آن دگر حسى اين دايره كه گفته شد حسى است و البته اين دايره كره را به دو نيم نكند و قطعا آن قسمت كه مورد ديد ما نيست بزرگتر است و لكن افق حقيقى كره را درست به دو نيم كند . پس افق حسى دايرهءايست كوچك مماس با سطح زمين .
( رجوع شود به التفهيم و حاشيهء آن ص 62 )
افُقِ اعْلى
- ( اصطلاح ذوقى ) نهايت مقام روح است و آن عبارت از حضرت الوهيت است .
افِقِ حِسّى
- ( اين اصطلاح هيوى است ) رجوع بافق شود .
افُقِ حَقيقىّ
- ( اين اصطلاح هيوى است . ) رجوع بافق شود .
افُقِ غَيْب
- ( اصطلاح عرفانى ) جهان غيب .
عطار گويد :
هر دل كه در حظيرهء حضرت حضور يافت * سرش سرير خود ز سراى سرور يافت
طيار گشت در افق غيب تا ابد * هر كو ازين سراى حوادث عبور يافت
افُقِ مُبين
- ( اصطلاح عرفانى ) نهايت مقام قلب را گويند .
( تاريخ تصوف ص 738 ) شاعر گويد :
روح و دل تو اگر كمالى يابد * در هر دو افق ترا مجالى يابد
افْلاك
- ( اصطلاح فلسفى ) حكما عالم جسمانى را مركب از نه فلك تو در تو ميدانستند كه فلك بالائين محيط بفلك زيرين است آخرين فلك كه محيط بافلاك است فلك الافلاك و فلك اطلس و فلك اقصى و محدد الجهات ناميدهاند و فلك زيرين آن يا فلك دوم را فلك ثوابت ناميدهاند از آن جهت كه محل كواكب ثابته است و هفت فلك ديگر كه هر يك حامل سيارهء خاصى است كه به ترتيب مذكور در محل خود هر يك محاط به ديگر است و بعد از