عقلى است چنان كه كسى انسانى را ديده و گويد : « رأيت شمسا » كه شمس حسى است و نباهت و شرف شأن او عقلى است مثال براى دو طرف عقلى مانند
« يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا »
كه مستعار منه رقادت و مستعار - له موت است و جامع عدم ظهور فعل است از نائم و مائت و هر سه عقلىاند و باز باعتبار طرفين يا اجتماع آن دو ممكن است در يك چيز مانند
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ
كه كلمه احياء استعارت از هدايت است و اجتماع هدايت و حياة ممكن است اين استعارت را وفاقيه گويند و يا محال است مانند استعارت معدوم براى موجود و شكى نيست كه اجتماع عدم و وجود ممكن نيست اين نوع استعارت را عناديه گويند مانند
فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ
كه بشارت كه اخبار به خوبى است استعارت شده است از انذار كه ضد آنست .
( از مختصر المعانى ص 151 - 52 ) در كشاف است كه استعارت بعاريت خواستن چيزى است و نزد فارسيان عبارت از اضافت مشبه ، به مشبه به باشد و اين خلاف اصطلاح عربان است و بر دو قسم است ، حقيقت و مجاز حقيقت آن باشد كه مستعار و مستعار منه ثابت و معلوم باشد و آن هم يا ترشيح است يا تجريد .
سكاكى گويد استعارت ذكر كردن يكى از دو طرف تشبيه باشد كه اراده شود از او ديگر بادعاء آنكه مشبه داخل در مشبه به است و آن يا مصرح باشد كه استعاره تحقيقى يا تخييلى باشد يا غير مصرح كه استعارت بالكنايت است . ( از كشاف ج 1 ص 966 - 964 ) تفتازانى نيز گويد استعارت استعمال لفظ باشد در معنائى كه شبيه به معناى اصلى آنست مانند « رأيت اسدا يرمى » و اكثر اطلاق شود بر نفس استعمال مشبه به در مشبه و يا تحقيقى است كه معنى آن تحقق باشد حسا يا عقلا . . و استعارت عامى آن باشد كه جامع غريب باشد و غير از خواص بر آن اطلاع نيابند كه استعارهء غريبه گويند و استعارهء مطلقه آن باشد كه مقترن نباشد امر ملائمى با مستعار له و منه مانند « عندى اسد » و هرگاه مقارن و مقترن باشد بامرى كه ملائم است آن را مجرده گويند ( مطول ص 321 )
اسْتِعارَهء اصْلِيّه
- ( اصطلاح ادبى ) استعاره باعتبار لفظ مستعار بر دو قسم است زيرا لفظ مستعار اگر اسم جنس باشد استعاره اصليه است چنان كه اسد استعاره شود براى مرد شجاع و قتل براى ضرب شديد و حاتم براى مرد سخى و اگر لفظ مستعار اسم جنس نباشد استعاره تبعى است مانند حروف و افعال ( از مختصر المعانى ص 155 - دستور ج 1 ص 107 )
اسْتِعارَه بِالْكِنايَة
- ( اصطلاح ادبى ) هرگاه تشبيه مصرح در آن نباشد و بلكه در نفس متكلم مقدر باشد و بالجمله سواى مشبه هيچ يك از اركان آن مصرح نباشد استعاره بالكنايه گويند مانند « و اذ المنية انشبت اظفارها » كه گوينده در نفس خود منيه را تشبيه كرده است به حيوان درنده در حيلهگرى و درندگى بقهر و غلبه و بعد