بنديم از چوب م د و يك سر وى كه د بود از چوب م د در سوراخ ع كنيم « 1 » آنگاه مقبض را بقوّت دو من بگردانيم لولب بگردد و ثقل را چرخ بر بالا آرد به آسانى « 2 » چنان كه از صورت گذشته معلوم مىشود .
امّا چون « 3 » اين آلت را تنها به كار خواهند داشت بهتر آن بود كه در عصر چيزها به كار دارند « 4 » و اگر خواهند بارى به آسانى بدين آلت بر بالا برند بايد كه آن را با آلتهايى « 5 » كه پيشتر ياد كرده آمد مركّب كنند چنان كه بعد از اين گفته آيد .
فصل پنجم اندر اسفين
« 6 » كه آن را فانه گويند .
هامش
( 1 ) عبارت ( و يك سروى ) تا اينجا از ( خ ) افتاده است .
( 2 ) بگردد و ثقل به آسانى بر بالا آيد : خ .
( 3 ) و لكن چون : خ .
( 4 ) به كار برند : خ .
( 5 ) آلاتى : خ .
( 6 ) در بيان اسفين : خ .
اسفين و سفين كه مرادفش در فارسى . فانه و پانه هم آمده قطعه چوبى است به شكل منشور كه هيزمشكنان و نجّاران براى شكافتن چوب به كار برند و باصطلاح معمول اسفنه و ( كوه - گ + و ) گويند . شمس فخرى گويد .سر او را نهند نجاران * در ميانهاى چوب چون فانهاصل كلمهء سفين و اسفين هم ظاهرا فارسى است و از لغات دخيلهء عربى محسوب مىشود « السفين حديدة او خشبة تستعمل لفلق الحطب و غيره و الكلمة من الدخيل : المنجد » كلمهء ( سفين ) هم از مصطلحات فن ميكانيك در كتب جديد عربى متداول است .