و لفظ پيداگر چندى را « 1 » سور خوانند .
و محصوره چهار گونه است .
يكى آنست كه « 2 » حكم بر همه كرده بود : باثبات ، چنان - كه گوئى هر چه مردم بود ، حيوان بود . يا گوئى هر مردمى « 3 » حيوانست ، و اين را كلى موجب خوانند ، و سور وى لفظ هر چه و هر بود .
و ديگر « 4 » آنست - كه حكم بر همه كرده باشند - بسلب - و نفى ، « 5 » چنان - كه گوئى : هيچ « 6 » مردم جاويدانه نيست « 7 » ، و اين را كلى سالب « 8 » خوانند .
و سور وى لفظ هيچ بود .
و سيوم آنست - كه : حكم بر برخى كرده باشند « 9 » باثبات - و هستى ؛ « 10 » چنان كه گوئى : برخى مردم دبيرست ، و اين را جزوى موجب « 11 » خوانند
هامش
( 1 ) - پيدا كن الخ - كب ، - و آنچه دلالت كند چندى را - ط ، - و لفظ پيداكننده را ن ، - و لفظ پيدا كن چندى - د ، - خوانند . . . و اگر چندى را - آ .
( 2 ) - بى : آنست كه - كب ، - است اول آنكه - ن .
( 3 ) - هر مردم - كب ، - هر مردى - د ، - هر چه مردم بود - ن .
( 4 ) - و دويم - ه ، - و ديگر دويم - ل ، - دوم كب - د .
( 5 ) - نفى و دوّم - ق .
( 6 ) - همه - د .
( 7 ) - بى : نيست - ك ، - هيچ مردم جاودانه الخ - ل - ن ، - همهء مردم جاودانه الخ - د .
( 8 ) - بى : كلى - ن ، - كلى سالبه - د .
( 9 ) - باشد - آ .
( 10 ) - بى : و هستى - ه .
( 11 ) - موجبه - د ، - موجب جزئى - ن .