كه هر فلانى باستار « 1 » است ، گويد « 2 » : اگر نه هر فلانى باستارست « 3 » ، و دانستهايم « 4 » هر بهمانى باستارست كه اين مثلا بىشك است « 5 » از اينجا واجب آيد كه نه « 6 » هر فلانى بهمانست ، و ليكن اين محال است كه خصم مقر بود مثلا - كه اين محال است ، پس گفتار ما ، كه : هر فلانى باستار « 7 » ست حقّ بود .
و مردمان « 8 » اندر باز بردن اين سخن بقياسهاى درست كارى دراز پيش گرفتهاند ، و خود نهادهاند .
و ارسطاطاليس « 9 » اشارت بدين كرده است - كه من خواهم گفتن ، و ليكن « 10 » اين مقدار گفتست - كه : خلف از شرطى است . پس پديد كردن آن كه : خلف از شرطى است « 11 » ، اين است كه من خواهم گفتن .
نخستين قياس - از اقترانى متّصل است - و حملى ، چنين كه :
هامش
( 1 ) - بارستار - ل .
( 7 ) - بارستار - ل .
( 2 ) - گويد كه - د - خ ه - ط - كب .
( 3 ) - گويد اگر نه هر فلانى باستار است در « م » و « ك » مكرر است .
( 4 ) - دانستهايم كه - كب - د .
( 5 ) - مثال شك است - ط ، - مثال سبك است - د ، - مثل سبك است - س ؛ - مثلا بىشك است و - ه .
( 6 ) - بى : نه - ط - د .
( 8 ) - بى : مردمان - كب .
( 9 ) - ارسطاطاليس - ق .
( 10 ) - ليكن او - ل - كب - د .
( 11 ) - بى : آن - ه - كب - د ، - بى : پس پديد كردن آن كه خلف از شرطى است - آ .