موجودى بود كه وى را شايستگى آن بود كه « موجد » « 1 » « وى را » « 2 » پيدا شود و او را بداند و صنع و حكمت او دريابد ، و آن موجود نيست مگر عقل كلّ كه عين دانش است ، خود را داند و موجد خود را داند بطريق « آيينه » « 3 » ، يعنى [ كه ] « 4 » داند كه لا محاله وى را موجدى كه در وجود « آرد » « 5 » بايد كه نهايت وحدت و بساطت داشته باشد ، چه از يكى من كلّ « وجه » « 6 » در وجود آمده است بىهيچ واسطهء ، چه اول وجودست ( و ) « 7 » هيچ وجود ديگر نيست [ هنوز ] « 8 » تا « اثنانيت » « 9 » و كثرت پيدا شود بوجود وى و هيچ موجود را آن وحدت و بساطت نيست كه عقل راست ، چه در وحدت بصفتى است كه قسمتپذير نيست بلكه [ با ] « 10 » او يك قوت و يك رويست و در بساطت بدرجتى است كه متصور چيزها نگردد بىهيچ استحالتى كه در وى پديد آيد . پس معلوم شد كه اوّل چيزى كه از وجود حقّ بوى
هامش
( 1 ) - س ، ك : موجودى .
( 2 ) - م ، ك ، ل : او .
( 3 ) - م : انيّة . راجع به اين كلمه رجوع شود بكتاب : شفا ، ج 1 ص 362 ، - ج 2 ، ص 281 ، - نجاة ، ص 380 و 399 ، - التعريفات ص 31 .
( 4 ) - نسخ ديگر ندارد .
( 5 ) - م ، ك ، ل : آيد .
( 6 ) - م ، ك : الوجوه .
( 7 ) - م ، ك ، ل .
( 8 ) - م ، ك ، ل ندارد .
( 9 ) - نسخ ديگر : اثنينيت .
( 10 ) - نسخ ديگر ندارد .