[ و ] « 1 » عاقل چون تأمّل كند [ و ] « 2 » دريابد كه زمان عبارت از مقدار حركت فلك و كواكب است ، چنان كه آفتاب چون جمله فلك را در سير قطع كند آن را سالى گويند ، و ماه چون سير وى در فلك تمام شود ، آن را ماهى « خوانند » « 3 » ، و هر يك گردش فلك را شبانروزى گويند ، [ و ] « 4 » چون دانسته شد كه زمان عبارت از مقادير اين حركات است و داند كه وجود حق پيش ازين حركات و پيش از وجود ماه و آفتاب « است » « 5 » ، و فلك را بسيار [ از ] « 6 » موجودات هست سابق در وجود ، چون عقول و نفوس و طبيعت ، پس قطعا وى را معلوم شود كه اين سبق و تقدّم نه زمانى است ، چه زمان را هنوز وجود در ذات خود نيست چگونه « ظرف » « 7 » موجود ( ى ) « 8 » ديگر بود ، بلكه اين سبق و تقدّم ذاتى و « رتبتى » « 9 » است ، و « ازل » « 10 » جز اوّل ( حق تعالى ) « 11 » نيست كه جود وى ذاتى است ، و ديگر موجودات ، چه آنچه در پيش زمان افتاده است [ و ] « 12 » چه از پس زمان [ و ] « 13 »
هامش
( 1 ) - س ندارد .
( 2 ) - ك ندارد .
( 3 ) - م ، س ، ل ، ك : گويند .
( 4 ) - م ندارد .
( 5 ) - م ، ل ، س : بود .
( 6 ) - م ، ك ، ل ، ندارد .
( 7 ) - س ، م ، ك : طرف .
( 8 ) - س ، م .
( 9 ) - س : نسبى .
( 10 ) - نسخ ديگر : ازلى .
( 11 ) - ك افزوده .
( 12 ) - م ندارد .
( 13 ) - م : ندارد .