ندرقلى كه شنيد ، متغير شده گفت : اين عقد صحيح نيست و به اصفهان رفته پادشاه را در اردوى خود دعوت كرد ، اساب عيشى فراهم آورد ! شاه طهماسب چون سرگرم باده شد حرفهاى لغو مىزد ، ندرقلى رجال را گفت آيا چنين آدمى لايق سلطنت است ؟ ! همه گفتند نيست ! ورأى به خلع او دادند ، لهذا خلعش نموده به خراسان فرستاده محبوسش داشتند « عباس ميرزا » را به جاى او سلطان نمود . - اين تفصيل را در پيش اشاره داشتيم - ندرقلى به بغداد رفته آنجا را نيز مسخر نمود . بعد شيروان وداغستان را گرفت و بعد گنجه وتفليس وايروان را به تصرف در آورد . آنوقت كه اينهمه خدمت به ملت ايران كرد ( بطوريكه مورخين مغرب زمين ، نادر شاه را ناپلئون مشرق مىدانند ) تمام سركردگان وبزرگان را در « صحراى مغان » از اعمال آذربايجان احضار نمود به روزى معين آنجا انجمنى تشكيل داده خطابهء خواند وخدمات خود را نمود وبيان كرد و گفت : حالا ايران مصفى شد ، ديگر احتياجى به من نداريد ، هر كس را مىخواهيد بر خود پادشاه كنيد ، خواه از خانواده صفويه يا غير آن ، يك مرتبه تمام گفتند : ما تو را مىخواهيم ، امروز پادشاهى را تو لايقى ، اول كه قبول نمىكرد - بطور ظاهر - بعد گفت اگر مىخواهيد من بر شما پادشاه باشم ، بايد حرف مرا بشنويد ، اين سنى بازى وشيعهگرى را از ميان برداريد ، اسباب نفاق ميان مسلمين را فراهم نياوريد ، شيعه وسنى بايد با هم نزديك شوند وشما خود را اهل سنت قرار دهيد ، اما در فروع دين پيرو حضرت صادق عليه السلام باشيد ومذهب جعفرى داشته باشيد كه اين مذهب خامس مذاهب اربعه تسنن باشد همه قبول كردند . آنوقت بر تخت سلطنت جلوس نمود . نادر شاه - جلوسش ( 1148 ) هجرى بود ، پس به اصفهان آمده قبائل بختيارى را منقاد نموده به تسخير افغانستان رفت وكابل را هم متصرف گرديد وقندهار وبلخ را گرفت ، از جيحون هم گذشت ازبكان را مقهور ساخت ، پس از
تاريخ ايران وتاريخ الأفغان ( تاريخ اجمالى ايران وتتمة البيان في تاريخ الأفغان والبيان في الإنجليز والأفغان ) ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص٩١