روز مرگ اين حسّ تو باطل شود * نور جان دارى كه يار دل شود
در لحد كين جسم را خاك آكند * هست آنچه گور را روشن كند
آن زمان كين جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت بر جا نشاند
مرگ بى مرگى تو را چون برگ شد * جان باقى يافتى و مرگ شد
خلق گويد مرد مسكين آن فلان * تو بگويى زندهام اى غافلان
كز تن من همچو تنها خفته است * هشت جنّت بر دلم بشكفته است
ميوهء شيرين نهان در شاخ و برگ * زندگى جاودان در زير مرگ
چون غبار تن بشد ما هم بتافت * ماه جان من هواى صاف يافت
دام را بدران بسوزان دانه را * باز كن درهاى اين نه خانه را
رنگ صدق و رنگ تقوا و يقين * تا ابد باقى بود بر عابدين
انبيا را نيك آمد اين جهان * چون شهان رفتند اندر لا مكان
اى حيات عاشقان در مردگى * دل نيابى جز كه در دل بردگى
ما بها و خونبها را يافتيم * جانب جان باختن بشتافتيم
ما بمرديم و به كلّى كاستيم * بانگ حق آمد ز جا برخاستيم
قال النصر آبادى : من لزم التقوى اشتاق إلى مفارقة الدنيا . قال تعالى : وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا . ( 1 ) و لذا امام المتّقين در جواب آن كس كه گفت : كيف أصبحت يا أمير المؤمنين مى فرمايد : ( 2 ) « أصبحت أحمد اللّه ، و آكل رزقى ، و انتظر أجلى » . و من كلامه - عليه السلام - : ( 3 ) « و اللّه لابن أبى طالب آنس بالموت من الطّفل بثدى امهّ » . مولانا :
هامش
( 1 ) يوسف : 109
( 2 ) بحار الأنوار : ج 75 ، ص 32
( 3 ) نهج البلاغه ، خطبهء 5