بحر طويل گفتارى چند در مدح على ( ع )
دوشينه گذر داشتم اندر سربازار ، مرا بود همين كار ، بهر بار كه هر روز گذارى بنمايم چون از آن معركهء ، غلغلهء ، همهمه مردم بسيار ، قضا را چو در آن روز دل افروز ، نگاهم سوى درويش خوش انديش ، نكوكيش ، كه مى كرد همى زمزمه با خويش ، ولى گاه كلامى ، ز مقامى ، بپيامى ، ره نامى كه وجودش بسراپاى غلامى همان نام فرستاد سلامى و ز جان گفت كه يا هو .
پى اش رفتم و پرسيدم از آن پير چه كس را تو سنا گويى به نيكويى و خوش خوئى ، از آن شه تو چه مى جوئى كه ناگاه ز دل آه بر آورد و بگفت اى پسرم نام على كرده مرا واله و شيدا ، كه مقامش همه را سرور و آقا ، بنجابت نبود كس چو على در همه دنيا ، بصلابت نبود همچو على غايب و پيدا ، بسخاوت چو على نامد و نايد بخداوندى يكتا ، چو على عالم و دانا ، چو على شاه بتقوا ، چو على مردى و و الا ، چو على شاهى و مولا ، بنجابت ، بصلابت ، بسخاوت ، بر شادت ، بروش داد و عدالت ، بمنش همچو مناعت ، بشجاعت ، به خداوند اطاعت ، بصداقت ، چو به آئين حراست ، بعملها ز فراست ، كه مرا ورد زبان است هر آن دم ز شه عالم و عقبا ، مدد از او ، كه ازويم بكلام است چو يا هو ، پايان