موج و « تَرَنْگ » « 1 » يعنىدرخشيدن آب هرلمحه بنمودى ديگر و غير آن .
پس از همان خواهش اين جهان مثل « اندرجال » « 2 » يعنى آنچه مشعبدان « 3 » ونيرنگسازان مىنمايند ، و آن « نمود » حقيقت ونفس الامر ندارد ، موجود گرديد .
بعد از آن رامچند اعتراض كند كه چون گفتى كه اينجهان « اندرجال » است يعنى نمود بى بود است پس حقيقت اينجهان ، و اين « نمود » هاى گوناگون بر هم است ؛ لازم مىآيد « كه « برهم » هم در رنگ چيزى بىاصل واعتبار بوده باشد .
« بشسته جوكى » جواب مىگويد كه : حقيقت عالم « برهم » است ، و اين نمودهاى گوناگون ومظاهر رنگارنگ جلوهء ذات اوست . مثلًا چنان كه گوشواره وطوق وغيره كه از طلا مىسازند حقيقت آن همه طلا است ، و اين زيورها بهسبب تعيّنات وصورتهاى عليحده هركدام نامى دارند ، و در حقيقت اين عالم « برهم » است ، و چيزى به غير ذات « برهم » در
هامش
( 1 ) - / ( )
( 2 ) - / ( / افسون ، شعبده ، جادوگرى )
( 3 ) - / شعبدهبازان