اين مظاهر وتعيّنات ظهور ندارد ، كه عالم در حقيقت حق است و حق عالم ، چنان كه زيورها طلا و طلا زيورهاست « 1 » .
وحقير گويد : كه اثبات عالم و حق كه مستلزم اثنينيت وتغاير است با اتّحاد حقيقت كه ما به يطرد العدم « 2 » باشد از جملهء خرافات است . پس يا نفى كثرات مىبايد نمود و آن خلاف وجدان وبديهه است ، و يا اثبات تعدد حقايق ، اگرچه بعضى قيّوم بعضى باشند ، و بعضى استفاضه از بعضى نمايند .
ومعلوماستكه هستىلابشرط بالذاتبدون ضماطلاق يا تقيّد موجود نمىتواند شد ، و با ضم اطلاق مغايرخواهد شد با هستى كه منضم بهقيود امكانيه باشد . چون وجود انبساطى وامكانى على زعمهم « 3 » ، و الا لازم آيد كه شىء واحد من جميع الجهات مطلق باشد ومقيد ، وبهعبارة اخرى كامل باشد وناقص ، وبهكلام آخر واجد باشد وفاقد ! چنان كه اشاره شد .
بلكه حق آناستكه امثال اين سخنان از ايشان و امثال ايشان از درويشان چون سخنان ديگر كه در اين كتاب مذكور است ، چون قول به تناسخ وحلول واتحاد ، وتشكل واجب متعال ، وتصور او جلّ شأنه ناشى نشده است مگر از غلبهء
هامش
( 1 ) - / جوگ باسشت : 76 - 78
( 2 ) - / ضدّ نيستى
( 3 ) - / به گمان آنان