تو ز خود گم شو ؛ كمال اين است وبس 1 / 326
تو فلسفه خوانى وگمانت آن است 2 / 283
تو فلسفه را زعلم دين نشمارى 2 / 282
تو گمان مىبرى كه شيران تيز 1 / 170
جاهل مشغول حكمت يونان است 2 / 283
جز آتش عشق در دلم سوز مباد 1 / 67
جزء درويش است جمله نيك و بد 1 / 456
جسمم همه اشك گشت وچشمم بگريست 1 / 269
جماعتى پى تسخيرِ ابلهان پوشند 2 / 114
جماعتى شده دور از درِ مدينهء علم 2 / 232
جمعى كه به خانقاه شورى دارند 2 / 157
جمله تصويرات عكس آب جو است 2 / 60
جملهء عالم مُقرّ بر اختيار 2 / 32
جوابش داد آنگه صاحب راز 2 / 64
جهان موجهاى اين درياست 2 / 70
چسان مرغ افسرده بال خيالم 1 / 9
چندِ چند از حكمت يونانيان 2 / 284
چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گويم 1 / 322
چون تو را صد بت بود در زير دلق 2 / 270
چون ز تاريخ برگرفتم فال 1 / 487
چون شيخ محمد على با تشليخ 2 / 166
چون كه بىرنگى اسير رنگ شد 1 / 17 ، 2 / 6
چه برخيزد تو را اين پرده از پيش 2 / 6
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٦٠٧