نيكو مثلى شنو مكن روى ترش * ثَبِّت العرش اوّلًا ثمّ انقش
وشبسترى گفته :
هرآن كس راكه مذهب غير جبر است * نبى فرمود كو مانند گبر است « 1 »
و از بسيارى از اشعار ملّاى روم در مثنوى نيز عيان است ، از آن جمله حكايت ابن ملجم است در آخر سفر اول ، در اول داستان كه ابن ملجم ملعون مىگويد كه : اميرالمؤمنين عليه السلام به او مىگفت :
هيچ بغضى نيست در جانم ز تو * زانكه اين را من نمىدانم ز تو
آلت حقّى تو ؛ فاعل دست حق * چون زنم بر آلت حق طعن ودق
و در آخر داستان مىگويد كه آن حضرت فرمود به او :
ليك بىغم شو شفيع تو منم * خواجهء روحم نه مملوك تنم « 2 »
و در جاى ديگر گفته :
ديدهاى بايد سبب سوراخ كن * تا حُجُب را بركند از بيخ وبن
تا مسبّب بيند اندر لا مكان * هرزه بيند جهد و اسباب دكان
از مسبّب مىرسد هر خير وشرّ * نيست اسباب ووسائط اى پدر
جز خيال معتقد بر شاهراه * تا بماند دور ؛ غفلت چندگاه « 3 »
و از اين باب اشعار بسيار است كه حاجت به اشعار نيست ، اگر بگوئى
هامش
( 1 ) شرح گلشن راز : 749
( 2 ) مثنوى : 1 / 105 - 107
( 3 ) مثنوى : 5 / 41 و 42