دريا بي باقي گر زفانى گذرى * دارى همه چيز اگر ندارى همه چيز « 1 »
* * *
از آن ز صحبت ياران كشيده دامانم * كه صحبت دگرى مىكشد گريبانم
* * *
بهوش باش كه حرف نگفتنى نجهد * نه هر سخن كه بهخاطر رسد توان گفتن
يكى زبان ودو گوشست أهل معنى را * اشارتى بيكى گفتن ودو بشنفتن
سخن چو سود ندارد نگفتنش اوليست * كه بهتر است ز بيدارى عبث خفتن
* * *
ذرّهى درد بآن مايهى درمان بردن * به زكاة حسنات است بميزان بردن
ايستادن نفسي نزد مسيحا نفسي * به ز صد سال نماز است بپايان بردن
يك طواف سر كوى ولىّ حقّ كردن * به ز صد حج قبول است بديوان بردن
تا توانى ز كسى بار گرانى برهان * به ز صد ناقهى حمرا است بقربان بردن
هامش
( 1 ) - اين دو بيتي را در اشعار أو نيافتم .