والناس في هذه المسألة على عكس الصواب فيقولون : العالم ظاهر والحقّ تعالى غيب ، فهم بهذا الاعتبار في مقتضى هذا الشرك كلّهم عبيد للسوى . وقد عافى اللَّه بعض عبيده عن هذا الداء .
بر افكن پرده تا معلوم گردد * كه ياران ديگرى را مىپرستند
بلى ! هر ذرّه كه از خانه به صحرا شود صورت آفتاب بيند ، امّا نمىداند كه چه مىبيند .
چندين هزار ذرّه سراسيمه مىدوند * در آفتاب وغافل از آن كافتاب چيست
وقتي ماهيان جمع شدند وگفتند : چند گاه است كه ما حكايت آب مىشنويم . ومىگويند :
حيات ما از آب است وهرگز آب را نديديم .
بعضي شنيده بودند كه : در فلان دريا ما هي است دانا وآب را ديده . گفتند : پيش أو رويم تا آب را به ما نمايد ، چون به أو رسيدند وپرسيدند . گفت : شما چيزى غير از « 1 » آب به من نماييد تا من آب را به شما نمايم .
با دوست ما نشسته كه اى دوست دوست كو * كو كو همى زنيم ز مستى به كوى دوست « 2 »
* * *
سألها دل طلب جام جم از ما مىكرد * آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مىكرد
گوهرى كز صدف كون ومكان بيرون بود * طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
بي دلى در همه أحوال خدا با أو بود * أو نمىديدش واز دور خدايا مىكرد « 3 »
* * *
در ديدهء ديده ديده مىبايد * وز خويش طمع بريده مىبايد
تو ديده ندارى كه ببينى أو را * ورنة همه اوست ديده مىبايد
هامش
( 1 ) - دا : - از .
( 2 ) - ديوان شمس ، غزل شمارهء 442 ، غزل : « بر عاشقان فريضة بود جستجوى دوست » .
( 3 ) - ديوان حافظ رحمه الله ، ص 87 ، غزل : « سألها دل طلب جام جم از ما مى كرد » .