هر سحر از خوف حق چون كه برآورد آه * گوش فلك مى شنيد فغان عبدالكريم
از پى تشريف او حلّه به كف حوريان * رفت به سوى بهشت چو جان عبدالكريم
بهار عمرش ز پى گشت خزان چون رسيد * ز جور دژخيم مرگ ، خزان عبدالكريم
نديد جز وجه هو ديده حق بين او * نگفت جز ذكر حق زبان عبدالكريم
سواد روحش نمود پا چو تهى از ركاب * گرفت دست اجل عنان عبدالكريم
نمود بس اهتمام از پى ترويج دين * از ره صدق و يقين بيان عبدالكريم
از پى تاريخ او شد « اعورى » در خيال * گرفت ز اهل سخن نشان عبدالكريم
نمود سر واعظى برون ز جمع و بگفت : * « بقصر جنّت بود مكان عبدالكريم »
فيض نجف ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: الشيخ رحيم القاسمي
ص٣٦١