چون از ديار غم نتوان پا برون نهاد * ديگر چه سود از سفر بحر و بر مرا
بيگانه كى ز حال دلم پرسشى كند * جايى كه آن يگانه كند دربدر مرا
من دادهام به نيم نگاهش ز دست ، دل * افكندى او چو اشك بصر از نظر مرا
آن را كه خواستم به درآرد ز پاى خار * خارى نكند و زد به جگر نيشتر مرا
اى چرخ ظلم پيشه ز نخل محبتم * دادى هميشه جور و جفا برگ و بر مرا
از همگنان نبوده كس از من نبرده سود * اين هم نشد كه او نرساند ضرر مرا
از خويش و آشنا و پسر در خدنگ جور * هرگز نديدم آنكه نگردد سپر مرا
كو محرمى كه بشمرم آن دردها كه هست * اندر درون سينه برون از شمر مرا
زين خاكدان كهنه بسى غصههاى تو * گاهى ز خاور آيد و گه باختر مرا
عربى سرايان آذرى زبان ( فارسى ) — صفحة 267
مساهمون: جعفر رحمن زاده صوفيانى
ص٢٦٧