هر آن حديث كه راى تو راويش نبود * كنون درون بخارى چو هيمه سوزان است
بسان گرد ، دم عيسوى رود بر باد * در آن نفس كه دلت پيش حق دعاخوان است
كند چو بوى رداى تو چشم جان روشن * نسيم جامه غبارى به چشم كنعان است
به واديى كه بود راى روشنت رهبر * خضر چو زنگ به مرآت راه بينان است
چو پنجه يد بيضا تو را دو دست دعا * ز بس تراكم انوار فيض تابان است
ايا محيط فضيلت كه ذهن وقّادت * چو طبع نازك من در جهان دُر افشان است
تويى شهنشه ملك شريعت نبوى * مرا به مدح تو اورنگ طبع حسّان است
اگرچه دير به خدمت رسيده ، معذورم * كه راه مدحت تو ست اين ، نه كار آسان است
بعيد نيست شدم گر به مدحتت نزديك * چنين كه توسن انديشه گرم جولان است
هنوز نوبت آرايش كمالم كو * كلامم ارچه كنون زينت صفاهان است
اگر نه طفل بود خاطرم هنوز ، چرا * همان سوار نى خامه همچو طفلان است
به عرض حال چه حاجت چو علم توست آگاه * دعا كنم كه دعا فتح باب احسان است
محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: الشيخ رحيم القاسمي
ص١١٦