زهى ستاره ضميرى كه پيش خاطر او * فلك ز لوح و قلم كودك دبستان است
قبول زهد به دور تو آنچنان عام است * كه چرخ نيز ز سياره ، سبحه گردان است
ز بيم عدل تو در سينه مى پرستان را * خيال باده گره همچو لعل در كان است
رسد ز مهر تو بار امل به ساحل فيض * نگين به دست تو كشتى بحر احسان است
رواج شرع تو دادى ميانه مردم * حديث جمله كنون از كتاب و قرآن است
گنه به ميكده محبوس شد كه موج شراب * به روزگار تو زنجير پاى عصيان است
گرفته اند ملايك ، مقام پروانه * به مجلسى كه تو را شمع دل فروزان است
به دور شرع تو درهاى عيش ميخانه * چنان ببست كه گويى در گلستان است
ز تاب آتش قهر تو تاك خشكيده * چنان كه در رگ او باده شاخ مرجان است
كنون به عكس ، گران تر بود يمين ز يسار * ز بس به دور تو كار نكو فراوان است
حروف لوح گنه شد چو موى پير سفيد * ز بس شفاعت لطفت به كار غفران است
چنان به دور تو سرگرم طاق محرابند * كه ياد ابروى جانان به طاق نسيان است
محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى ) — صفحة 115
مساهمون: الشيخ رحيم القاسمي
ص١١٥