خود را مستور داشته اند . يك بار در هندوستان در نزد شخصى به صيغه دهليتى - كه عبارت از پياده اى است كه در جلو سوار ، شمشير و سپرى دارد و مى رود كه اگر خر و گاوى بر سر راه آيد كناره كند ، و به اقلّ مواجب نوكر مى شوند - نوكر شده بوده است . . . ليكن در اواخر همه كس جناب مير را شناخته بودند ، چنانچه عاقبت وى را با پادشاه هند نيز اتفاق صحبت مىشود .
حضرت مير را در سخنورى نيز دستگاه عالى بوده ، وى راست :
دندان چه تيز كرده به قصد من آسمان * آخر چه لذّت است در اين خشك استخوان !
تن را به او گذاشتم از ترس جان خويش * تن را بخورد پاك و گرفته است پاى جان « 1 »
و من شعره :
شرب مدام شد چو ميسّر ، مدام به * چون مى حرام گشت به ماه حرام به
يك بوسه از رخت ده و يك بوسه از لبت * تا هر دو را چشيده بگويم كدام به « 2 »
او راست :
چو جهل نيست مرا يار روزگار نشد * ز روزگار ننالم كه جهل يار نشد
چو استوار به استاد لشكر دانش * دگر سپاه طرب پايش استوار نشد
چو من بر اسب اميد از خرد سوار شدم * دگر اميد پياده شد و سوار نشد
چو در شمار ملايك درآمدم از علم * ز روزكاوى بنيان مرا شمار نشد
دمى به كام دلم از دلم برون نامد * كه گرد گرد تنم آتشين حصار نشد
هامش
( 1 ) . رياض الشعراء ج 1 ص 181 182 .
( 2 ) . رياض الجنة ج 1 ص 515 521 .