صاحب انصافى نباشد چون تو گر انصاف نيست * حق شناسى نيست چون ذاتت گر از حق بگذرى
كرده روى بكر فكرت را به رنگ شعله سرخ * كرده رنگ بخت اعداى تو را خاكسترى
آن كه پوشد روى خوبان را حرير چهره اى * آن كه بافد سنگ خارا را لباس مرمرى
ديگران را رتبه طبع جهانگير تو نيست * نايد از شمشير چوبين ، آرزوى خنجرى
گرچه جوهردار باشد خنجر چوب چنار * كى زند با خنجر فولاد لاف همسرى
چون كنم وصف كمالاتت كه بهر ثبت آن * تنگ باشد صفحه گردون به اين پهناورى
محو گشت از پرتو آن تيره روزى هاى من * تا فكندى بر سرم ظلّ عدالت گسترى
آرى آرى ، سايه رو در كاستن مى آورد * چون به سمت الرأس آيد آفتاب خاورى
صاحبا غلمان أشعارى برضوان المديح * كلّهم كاللؤلؤ المكنون حان عبقرى
من رأي أبكار أفكاري به عين المعرفة * ليت شعري كيف يستشعر بشعر الأنوري !
شهسوار كشور نظمم كه باشد در ركاب * شاه بيت فطرتم را از معانى لشكرى
محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: الشيخ رحيم القاسمي
ص٢٥٥