تخطي إلى المحتوى الرئيسي

محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
قاضى معز از شاگردان خواجه افضل الدين محمد تركه « 1 » بوده است . اوحدى در تذكره عرفات العاشقين مى نويسد : « فاضل كامل ارشد امجد . . . عنقاى قاف سخندانى قاضى نور محمد صفاهانى « 2 » مشهور به نورى . . . و برادرش قاضى معز كه از فضلاى عصر است هردو از تلامذه
هامش
( 1 ) . « مولد آن جناب دارالسلطنه صفاهان است و پدر عاليقدرش خواجه حبيب الله تركه است كه سال هاى دراز به منصب قضاء دارالسلطنه مذكور اوقات مصروف مى ساخت و انتساب قاضى حبيب الله به جناب صاحب هدايت خواجه صائن الدين على تركه مى رسد . . . خواجه افضل الدين محمد در فن علوم علامه عرصه عالم و قدوه علماى بنى آدم است . به حدت فهم و جودت ذهن موصوف ، و به نهايت درك و تصرّف طبيعت مصروف . در علم حكمت و كلام و در فن منطق و اصول بى شبه و بدل ، بلكه در ساير فنون عقلى و نقلى از علماء و فضلاى زمان افضل . همواره اصحاب درس و فتوى مشمول مرحمت شاملش مى باشند ، و ارباب علم و تقوى از باطن فياضش اقتباس انوار سعادت مى نمايند » . خلاصة الاشعار ( بخش اصفهان ) ص 220 217 . « خواجه افضل الدين محمد تركه صفاهانى از افاضل كامكار و اكابر عالى مقدار ، و از دانشمندان متبحّر متورّع صاحب كمال با نشاه حال است . چلبى علامى و قاضى نورى صفاهانى و برادرش قاضى معز كه در رياضى منفرد است ، هر سه از دست پروردگان افاده آن جنابند . و با شاه اسماعيل ثانى و تبعه وى در تقويت مذهب بر حق اماميه بحث هاى عظيم كرده و ايشان را الزامات وافر متواتر داده . . . و از علماى زمان كسى كه بى انديشه در اكثر مراتب بحث با وى رفاقت تام مى كرد مير سيد حسين مجتهد بود . . . در بدايت حال كسب فضيلت در كاشان از خدمت مولانا ابوالحسن مهنه فرموده ، و در اواخر دو سه سال توليت مشهد مقدس رضويه به وى منسوب است و دو سال نظارت آنجا » . عرفات العاشقين ، ج 1 ص 612 - 611 . ( 2 ) . « اصل وى از ولايت صفاهان است ، اما در دارالسلطنه قزوين نشو و نما يافته ، و در ميان اكفا و اقران به كمال فضل و مهارت علم و رزانت فكر و اصابت رأى ممتاز گشته ، و از عظماى تلامذه خواجه افضل الدين محمد تركه به وفور علم و دانش متفرّد و مستثناست ، و جمال حالش به حليه فصاحت و بلاغت مزين و محلّى . خاطر خطيرش محل نقد مسايل اصول و فروع ، و صحيفه ضمير منيرش مهبط انوار فضايل مفهوم و معقول » . خلاصة الأشعار ، ص 192 .