لكن أخاطبه يا جَدُّ جُدْ صلةً * فإنه لأولي الأرحام منجعلُ
وغُلَّتي اشتدّت الأيام ناقِعةً * كلُّ الشراب سوى سُقياك مُنفشِلُ
فانشر عليها نقيعاً سَحَّ من سُحُبٍ * تكاثفت من علوم عذبُها رَتِلُ
وكتب على قطعة من الخط الكوفي حين أهديت إلى بعض الأساطين :
يا خطُّ ما لك لا تزال مبرقِعاً * تحت السَّوادِ ببَارقِ الصفحاتِ
أوَما رأيت ذؤابةَ الصبح انجلت * بلحاظ نيّره عن السُّتُراتِ
فاعمد إلى لحظ الشيوخ مسارعاً * إن السُّدولَ تزول باللحظاتِ
فهناك تبدو في البرية مشرقاً * كالدرِّ تمسحه يدُ الرشحاتِ
ومن شعره الفارسي قوله من وزن يُعرف ب « المثنوي » :
كه اى بر خويش بسته تهمت عشق * كجا دارى خبر از حالت عشق
ترا زين دعوى بيجا چه مطلب * ز آه وناله وغوغا چه مطلب
همى نامى به گوشت خورده از عشق * كجا نوري چراغت برده از عشق
تو را چون داغ حسرت بر جگر نيست * از اين دعوى ندانم مطلبت چيست
چرا اين ناله بر خود مىگذارى * عبث عشاق را بد نام دارى
كجا عاشق شب هجران دلبر * گذارد سر به روى بالش پر
كجا مجنون به رختِ خواب خوابيد * ميان بستر سنجاب خوابيد
كجا فرهاد از اندوه شيرين * بغير از سنگ در شب داشت بالين
كجا قصرى وخلوت خانهاى داشت * غم تمثيل با افسانهاى داشت
كجا بهرام از عشق گلندام * به يكجا لحظهاى مىداشت آرام
چو عشقش رهزن ايمان ودين شد * نمد پوشيد وخاكسترنشين شد
كجا با درد عشق وجسم پُر داغ * هوس مىكرد سير گشتن باغ
كسى را مىرسد لاف تعشق * كه از دنيا كند قطع تعلق
بود پيوسته چون خورشيد تابان * بكوه ودشت وبحر وبَر شتابان
تو سر بر بالش پر مىگذارى * بشب در رختخواب آرام دارى
بملك كامرانى پادشاهى * بگاهى مى كشى يكبار آهى
كنى دائم باين معنى مباهات * كه منهم « عاشقم » هيهات هيهات