ابو بكر معاودت را اختيار كرد و چون به خدمت حضرت نبىّ اللّه رسيد ، عرض كرد كه : يا رسول اللّه ! مرا اهل خدمتى دانستى و فرمودى ، و مردم گردنها به سوى من بلند كردند . چون روانه شدم ، مرا برگردانيدى ! آيا دربارهء من آيتى نازل شده ؟
حضرت - صلّى اللّه عليه و آله - رسالت فرمود كه : « آيتى نازل نشد و ليكن جبرئيل به امر ملك جليل نازل شد و گفت كه : « نمىتواند رسانيد از جانب تو مگر تو يا كسى كه از تو باشد » و علىّ از من است ، و اداى رسالت نمىكند از من مگر علىّ . » 179
و روايت كرده زبير بن بكّار - و مذهب او مذهب بنى اميّه است - از عبد اللّه بن عبّاس كه گفت : روزى با عمر بن الخطّاب رفاقت كردم و مىرفتيم ، در كوچهاى از كوچههاى مدينه .
عمر گفت : يا ابن عبّاس ! گمان دارم كه صاحب تو ( يعنى علىّ بن ابى طالب ) مظلوم است و خلافت حقّ اوست .
من گفتم : هرگاه تو را اين گمان باشد ، چرا ظلم روا دارى بر او ؟ حقّ او را باز ده .
عمر دست خود را از دست من كشيده رفت ، و آهسته حرفى مىگفت . پس ايستاد تا آنكه من به او رسيدم .
گفت : يا ابن عبّاس ! من گمان دارم كه مردم او را منع نكردند از خلافت مگر به جهت آنكه او را صغير مىشمردند .
گفتم : به خدا قسم كه اللّه تعالى او را حقير نشمرد وقتى كه او را امر كرد كه
دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 140
مساهمون: محمد باقر شهرستانى موسوى
ص١٤٠