اينكه ايشان را ديدم سلام كرده و با ايشان مصافحه و معانقه نمودم ، ايشان مبهوت شده بود .
بعد گفتم : شنيدهام در كتابخانهء شما فلان كتاب است از نجف براى مطالعه آن آمدهام . گفتند : مولاى من بفرمائيد كتابخانه ، هركتابى مىخواهيد مطالعه كنيد . ما را به كتابخانه راهنمائى كرد . ديدم كتابها به روى هم انباشته شده ، گرد غبار روى آنها را گرفته ، ماهها و يا سالها است كه كسى از اين كتابها استفاده نكرده .
تا عصر مشغول نوشتن شدم ، عصر خسته شده بودم ، نماز هم نخوانده بودم ، از طرفى تشنه بودم درب داخلى را زدم ، شيخ در حال خوابآلودگى آمد . وقتى مرا ديد جا خورد و گفت تو هنوز اينجايى من اصلا فراموش كرده بودم ، اين گرد و غبار چه مىباشد كه به صورتت نشسته ؟
آبى از او خواستم نوشيدم و وضو گرفتم نماز خواندم . سپس به سوى نجف اشرف حركت كردم در حالى كه مقصود خود را يافته بودم و مطالبى كه مىخواستم استنساخ نموده بودم . « 1 »
بلى ايشان اين چنين خود را به زحمت مىاندازد در راه ترويج ولايت و امامت ، حتى خطرات جانى را هم ناديده ، مىگيرد و اين گونه كمكش مىكنند
« وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا »
( كسانى كه در راه ما به خاطر ما كوشش مىكنند آنها را به راههاى خودمان هدايت مىكنيم . )
هامش
( 1 ) - ربع قرن مع العلامة ص 61