1 - لو لم ابعث لبعثت يا عمر : اگر من به پيامبرى برگزيده نمىشدم تو پيامبر مىشدى اى عمر .
2 - لو كان نبى بعدى لكان عمر بن خطاب ( رياض النضره 1 / 199 ) : اگر بعد از من پيامبرى بود هرآينه عمر بود .
3 - قد كان فى الامم محدّثون فان يكن فى امّتى احد فهو عمر : در امّتهاى گذشته محدّث ( كسى كه فرشتگان با او سخن مىگويند ) بود و اگر كسى در امّت من محدّث باشد عمر است .
4 - انّ اللّه جعل الحقّ على لسان عمر و قلبه ( حليه الاولياء 1 / 542 ) : همانا خدا حق را بر زبان و قلب عمر قرار داد .
5 - لو وضع علم عمر فى كفة و علم اهل الارض فى كفّة لرّجح علم عمر : اگر علم عمر در كفهاى از ترازو و علم اهل زمين در كفهاى ديگر قرار گيرد علم عمر مىچربد .
6 - عن علىّ ( عليه السّلام ) كنّا نتحدّث انّ ملكا ينطق على لسان عمر ( حليه الاولياء 1 / 43 ) : ما بوديم كه بازگو مىكرديم كه فرشتهاى بر زبان عمر سخن مىگفت .
587 - آيا اين گزافهگوئىها با زندگى عمر سازگار است ؟
با نگاهى به زندگى عمر از منابع اهل سنّت درمىيابيم كه عمر :
1 - روزگارى دراز در اطراف كوههاى مكه شترچرانى مىكرد و چون بهكار مىپرداخت بيمش مىدادند و چون كوتاهى مىكرد كتكش مىزدند . ( استيعاب 2 / 428 ، رياض النضره 25 / 50 ، تاريخ ابو الفداء 1 / 165 ، لسان العرب 17 / 112 ، تاج العروس 9 / 262 )
2 - روزگارى با پدرش خطّاب هيزمكشى مىكرد و جامهء آندو كوتاه بود كه نه مفصل ميان شانه و بازو را مىپوشانيد و نه مفصل ميان ساق و قدمگاه را . ( العقد الفريد 1 / 91 ، شرح ابن ابى الحديد 1 / 58 ، فائق زمخشرى 2 )
3 - چندى در بازار عكاظ مىايستاد و چوبى در دست داشت كه كودكان را با آن به يكسوى مىزد و آن روزها عمرك ناميده مىشد .
( استيعاب در كنار اصابه 4 / 291 ، اصابه 4 / 29 ، فتوحات اسلاميه 2 / 423 )