گفت : منظورم او نيست ، مقصودم بزرگ شما اهل بيت است .
گفتم : او را با دلوش كه مشغول آب كشيدن بود ، واگذاشتيم ، درحالىكه مشغول قرائت قرآن بود .
گفت : خون تمام شتران قربانى به گردن تو باشد اگر آنچه را مىپرسم از من كتمان كنى . آيا هنوز آرزوى خلافت در دلش هست ؟ گفتم : بلى .
گفت : آيا مىپندارد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر خلافت او تصريح كرده است ؟
ابن عباس مىگويد ، گفتم : بالاتر بگويم ؛ من از پدرم دربارهء اين مدعاى نص بر خلافت پرسيدم ، پدرم گفت : راست مىگويد .
عمر گفت : پيامبر ، در گفتههايش ، براى او مقام بلندى قايل بود ، اما اين گفتهها موجب اثبات حجتى و يا قطع عذرى نبود ؛ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گاهى مىخواست امت را دربارهء او و گذاردن امر خلافت به عهدهاش بيازمايد ، و تصميم داشت كه به هنگام بيماريش ، به نام او تصريح كند ولى من نگذاشتم . » « 1 »
و بار سومى نيز با ابن عباس گفتوگويشان در گرفت . « به ابن عباس گفت : رفيقت را مظلوم مىبينم .
ابن عباس مىگويد ، گفتم : پس آنچه به ستم از او گرفته شده است ، به او بازپس ده .
عمر دستش را از دستم كشيد ، رفت و تا ساعتى بعد با خود همهمه مىكرد ، سپس ايستاد تا من به او رسيدم .
گفت : ابن عباس ، من گمان نمىكنم كه علت بازداشتن وى از حقش ، چيزى جز اين بود كه خويشاوندانش او را كوچك شمردند .
گفتم : ولى به خدا سوگند ! خدا و رسولش او را ، هنگامى كه به او فرمان دادند سورهء « برائت » را از رفيقت بگيرد ، كوچك نشمردند .
عمر از من اعراض كرد و به سرعت رفت و من بازگشتم . » « 2 »
هامش
( 1 ) - امام ابو الفضل احمد بن ابو طاهر ، در كتاب تاريخ بغداد با سند معتبر آن را از ابن عباس نقل كرده و ابن ابى الحديد نيز در جلد سوم شرح نهج البلاغه ، صفحهء 97 ، در شرح حال عمر آن را ذكر كرده است .
( 2 ) - اين گفتوگو را نويسندگان سيره در شرححال عمر آوردهاند و ما آن را از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ،