چهارم گفت : اسكندر هرگز هيچ سفر نكرد بىبار و آلت مگر اين سفر !
پنجم گفت : اين اسكندر است كه دى بر رعيت حاكم [ بود ] و امروز رعيت برو حاكمند !
ششم گفت : بسا كس كه از تو مىترسيدند ، و غيبت تو ميكردند ، امروز در حضور از تو نمىترسند !
هفتم گفت : بسا حريصا بر آنكه خاموش شوى و نمىشدى ، و امروز حريص است بر آنكه سخن گوئى و نميگويى !
هشتم گفت : بسيار بميرانيد « 1 » اين شخص تا نميرد و امروز بمرد !
نهم گفت : چون راغب هستيم « 2 » در آنچه تو بگذاشتى ، و غافليم از آنچه معاينه كردى !
دهم گفت : اسكندر هرگز بسخن چنان تاديب نكرد ما را كه بخاموشى .
يازدهم گفت : اى آنكه مهتر همهء پادشاهان شدى بعز و قهر ، و امروز با خاك پاى ايشان برابر شدى از خوارى و ذلى !
دوازدهم گفت : چون دورست [ شباهت ] مكانى كه دى بود تو را از مكانى كه امروز هست « 3 » تو را !
افلاطون گفت : اى سعى كننده و اى غصب « 4 » كننده ! گرد آوردى آنچه تو را فرو گذاشت ، و رو به چيزى كردى كه روى از تو بگردانيد ، گناه آن به تو بماند و لذت و ثمرهء آن به ديگران رسيد !
هامش
( 1 ) - اصل : بسيار گفت بميرانيد .
( 2 ) - اصل : نيستم .
( 3 ) - اصل : نيستت ( ؟ )
( 4 ) - اصل : غضب .