دهن ديو جانس جمع شده بود ، برنگريست خانه و آلات در غايت حسن يافت ، و خداوند خانه را در غايت نقصان و نادانى ، خدو به روى صاحب خانه افكند . مرد در خشم شد . حكيم گفت : من اين فعل از آن كردم كه قاعده آن باشد كه مردمان خدو ببدترين موضعى افكنند [ كه بر گرداگرد آنها است ، و من آنچه ] كه بر گرداگرد منست ، همه در غايت حسن يافتم ، هر يكى در جنس خود شريفترين چيزى بود ، هيچ از آن مستحق آن نبود كه خدو برو افكنند ، و تو را چنان يافتم كه ترك تاديب و رياضت و تطهر نفس [ كردهاى ] ، تا خسيسترين نوع شدهاى ، پس از همه تو بموضع خدو اولى باشى .
( 17 ) و اهدى ناووس البطريق الى الاسكندر بحضرة ديوجانس هديّة ، فقال له الاسكندر : لم لا تهدى انت ايضا الينا ؟
فقال : ما يهديه ناوس اليك فمنك ، و من فواضل مالك ، و ما أهديه اليك فمن غير مالك ، فبين هديّتنا فرق . ترجمه : ناووسى در پيش ديوجانس هديهاى بنزديك اسكندر آورد . او را گفت : چرا نيز ما را هديهاى نياوردى به هيچ وقت ؟ ديوجانس گفت : آنچه ناووسى ميآورد هم از آن تو است ، و از فضل ماليست كه تو به او ميدهى ، و آنچه من بهديه ميآورم از مال تو نيست ، پس ميان هديهء من و هديهء او فرقى تمام است . يعنى : علم و حكمت .
( 18 ) لمّا فتح الاسكندر مدينة طلب حكيما فوجده راقدا فى ظلّ شجرة قد اثقله النّوم ، فدنا منه ، و ركله برجله ، فوثب مذعورا ، و نظر الى الملك قائما على رأسه ، فقال له : لقد روّعتنى
اخلاق محتشمى ( فارسى ) — صفحة 452
مساهمون: خواجه نصير الدين الطوسي
ص٤٥٢