از آنكه ديد جمعى شهيد شدند آن شخص فرار كرد ديگرى اورا ديده گفت اى فلان از جهاد فرار مىكنى و حال آنكه اگر كشته شوى به وصال حور عين مىرسى گفت اى نادان حور كه خودم در خانه دارم به جهت يك عين خودرابكشتن دهم ؟ .
أبى العيناء
* لطيفة :
قال أبو العيناء : أخجلنى ابن صغير لعبدالرحمن بن خلّكان قلت له : وددت أنَّ لى ابناً مثلك فقال : هذا بيدك ، قلت : كيف ذاك ؟ قال : احمل أبى على امرأتك تلدلك مثلى .
« مولوى مثنوى »
بشنو از نى چون حكايت مىكند * و از جدائيها شكايت مىكند
از نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويد شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش * باز جويد روزگار وصل خويش
من بهر جمعيّتى نالان شدم * جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر كسى از ظنّ خود شد يار من * و از درون من نجست اسرار من
سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر نى فتاد * جوشش عشقست كاندر مى فتاد
نى حديث راه پر خون مىكند * قصهاى عشق مجنون مىكند
دمدمه اين ناى از دمهاى اواست * هاى هوى خلق از هيهاى اواست
محرم اين هوش جز بيهوش نيست * مرزبانرا مشترى جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد * روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست * تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست
در نيابد حال پخته هيچ خام * پس سخن كوتاه بايد والسلام