« قطعة »
يگانهاى كه دو كون و سه روح و چهار طبايع * چو پنج حس و شش اركان متابعند مر او را
اگر ز هفت زمين سوى هشت جنتش آيد * ز نه سپهر بده نوع مىرسد خبر او را
« أيضاً »
ده بار ز نه سپهر و از هشت بهشت * هفت اخترم از شش جهت اين نامه نوشت
كز پنج حواس و چار اركان و سه روح * ايزد به دو عالم چو تو يك گل نسرشت
« عراقى »
آمد بدرت اميدوارى * كو را به جز از تو نيست كارى
محنت زدهاى نيازمندى * خجلت زدهاى گناه كارى
از گفتهء خود سياه روئى * و ز كردهء خويش شرمسارى
شايد ز در تو باز گردد * نوميد چنين اميدوارى
« درويش »
شاها ملكا قد فلك را * جز بهر سجود خم نكردى
بر من كه پرستشت نكردم * هر بد كردم ستم نكردى
آن چيست كه از بدى نكردم * آن چيست كه از كرم نكردى
گفتى كه دهم سزاى جرمت * چون وقت رسيد هم نكردى
« لقابوس »
تقوس بعد طول العمر ظهرى * و داستنى اللّيالى أى دوس
فأمشى و العصا يمشى أمامى * كأن قوامها وتر لقوسى