از گلشن كويش صبا روزى به دشت چين گذشت * آهوى چين بر عالمى گرديده مشك افشان هنوز
« لمؤلفه الصفائى »
از ناله بر سر مهر آوردم آن جوان را * مرگى كنون خدايا آن پير پاسبان را
ظلمات آب حيوان گر خواهى اى سكندر * با ما بيا و بنگر آن زلف و آن دهان را
يا رب رسى به پيرى اى نوجوان از آن لب * گر بوسهاى ببخشى اين پير ناتوان را
اى مدعى حذر كن زين قامت خميده * ورنه كشم به نامت اين سخت پى كمان را
« وله »
در كوى او اگر لب بر آستان رسانم * گلبانگ شادمانى بر آسمان رسانم
گيرم گشود صياد در آن قفس ولى كو * بال و پرى كه خود را تا آشيان رسانم
اى عندليب با من يك دم در اين قفس باش * تا صد نشانت آنجا از گلستان رسانم
از سينه راه كويش عمريست مىكنم طى * باشد كه سر در آنجا بر آستان رسانم
« وله »
نوح را مىشد زمان زندگانى طى در آب * كشتى اندر بحر أشكم گر فكندى وى در آب
در نراقم من ولى از اشك چشم و سوز دل * فارس را آتش فكندم غرق كردم رى در آب
هم زدم آتش به عالم ز آه و هم طوفان به اشك * نى در آتش چهره مقصود ديدم نى در آب
من نه ماهى نى سمندر زاب چشم و سوز دل * چند در آتش نشينم اى خدا تا كى در آب
پارههاى دل در آب ديده غمازى كنم * پس چه سود از گريه اى دل تا كنى گم پى در آب