ما زيبائيم ياد ما زيبا كن * با ما به دو دل مباش دل يكتا كن
« لاأدرى »
حديث عقل در ايام پادشاهى عشق * چنان شده است كه فرمان حاكم معزول « 1 »
« لاأدرى »
تو نام نيك حاصل كن دراين بازار اى زاهد * كه در كوئى كه ما هستيم نام نيك بدناميست
« لمؤلّفه »
چون مرا دامان يار از دست رفت * دست رفت از كار و كار از دست رفت
دل به او دادم بامّيدى و آه * كاين دل اميدوار از دست رفت
آخر اى گل عندليب خويش را * مرهمى كز جور خار از دست رفت
زخم دلرا مىشمردم شام هجر * آه كامروزم شمار از دست رفت
منعم اى ناصح مكن بى روى او * گر مرا صبر و قرار از دست رفت
پيش زاهد پرده از رخ بر گرفت * زاهد پرهيز كار از دست رفت
رشتهء عمر دراز از دست شد * تا سر زلف نگار از دست رفت
الوزير نظام الملك
* حكاية :
روى أنَّ الوزير نظام الملك خرج ذات يوم إلى الصلاة فجلس قليلًا ثمَّ التفت إلى الحاضرين و قال : هنا بيت شعر اريد له أوّل و هو :
فكأنّنى و كأنّه و كأنّها * أمل و نيل حال دونهما القضا
و كان فيهم مسعودبن محمّد الخجندىّ فقال :
بأبى حبيبٌ زارنى متنكّراً * فبداله الوشاة فولّى معرضا
فاستحسنه الوزير .
هامش
( 1 ) - بيت از سعدى مىباشد .