حر الصيف فأعطاها محمدية فأوقعت لهما صيغة التمتع و ذهبت سطح المدرسة للنوم فلما قرب نصف الليل سمعت المرأة تصيح بأعلا صوتها : عباد الله هلموا إلى فقد قطع الموضع ، فنزلت إليهما و قلت : ما شأنكما ؟ قالت : إنه جامعنى إلى الآن عشرين مرة و ما أقدر على الإقامة معه إلى الصباح ، فقال : كذبت و أدخلنى حجرته و كان يخط المرات على الجدار فعددتها فكانت ثمانية عشر ، فقلت : يا أخى ما كان فى خاطرك ؟ قال : أبلغ الأربعين و احاسبها بكل مرة نصف غاز فلما تمت المحمدية خرجت عن ساعتها .
معمّى به اسم بدر اللّه
* معما
باسم بدر اللّه « به بيدارى بسى افسانه گفتيم » مراد از افسانه افسانه مشهور است كه گويند يكى بود و يكى نبود غير از خدا هيچ چيز نبود و چون در لفظ بيدارى آن افسانه گفته شود بدر اللّه شود زيرا كه « باء » بود « ياء » نبود « دال » بود « الف » نبود « راء » بود « ياء » نبود بعد از آن غير از لفظ اللّه هيچ چيز نبود بدر اللّه شد .
« لا أدرى »
با چون خودى در افكن اگر پنجه مىكنى * ما خود شكستهايم چه خواهى شكست ما
« أيضاً »
چه آن كس كه دامن فراهم گرفت * چه آن گو به شمشير عالم گرفت
كس از مكر و دستان حاسد نرست * كه بنياد اهل حسد باد پست
« أيضاً »
اى خدا سامان چشم پر نمى * عشق بالا دستى و صبر كمى
دامن دشتى و مشق نالهاى * عشق جان فرسا و زلف لالهاى