« أيضاً »
شب عيش من غمگين بمحنت صبح گشت امّا * بلطف گهگهينت ميشكيبى قلب غمزارا
« لمؤلّفه »
شب عيشم نهفته گشت بغم * گل عيشم نهفته گشت بخار
« 1 » « لمؤلّفه »
دانى كه بىرويى وى بر ما چها بگذشته است * آه از ثريا بر شد و اشك از ثرى بگذشته است
ديگر طبيبا بهر ما پر زحمت خود را مده * كامروز بيمار تو را كار از دوا بگذشته است
ديدم غبار حسرتى بنشسته بر دامان او * گويا كه امروز آن صنم بر خاك ما بگذشته است
ناصح چه پندم مىدهى اكنون كه از كوى بلا * آبم ز سر در رفته و خارم ز پا بگذشته است
ديگر چه اميد وفا دارم كه از جورش مرا * تير از جگر در رفته و تيغ از قفا بگذشته است
گل نيست در دامان من اى باغبان تندى مكن * اين پارهاى دل بود كز ديدها بگذشته است
شادى كنيد اى عاشقان كامد صبا دامن كشان * داد اين بشارت كاين زمان يار از جفا بگذشته است
آيد صفائى را به گوش از خاك مجنون نالهها * با آنكه از دوران او بس قرنها بگذشته است
هامش
( 1 ) - مرحوم رضا قليخان هدايت در مدارج البلاغة اين بيت را چنين آورده :تن عيشم نحيف گشت بغم * گل بختم نهفته گشتب خار .