جاى خود هستند » .
دهخدا ، امثال و حكم ، ج 1 ص 315 : « لرى از بقّال نخود و كشمش خريده بود كرم و مورى چند در آن بود . لر نخست حشرات را مىخورد و مىگفت - تا آخر حكايت » .
همانجا ، ص 215 : « گويند لرى دوغى خريد . دوغ فروش در آن آبى آلوده كرده بود كه چند بچه وزغ در ميان داشت . چون لر به آشاميدن دوغ آغاز كرد ، غوك بچگان به آواز درآمدند .
لر گفت : اگر زاقّى كنى زيقى كنى پيل ( پول ) دادم مىخورمت » .
ديوان همام ، ص 254 :
زنگىيى زشت را ظريفى ديد * گفت بايد به ريش او خنديد
با مَويز سياه بُرد جُعَل * نزد آن زشت روى گَنده بغل
گفت كِاين نُقل باده خواران است * لايق بزم شهرياران است
چون سيه دست سوى نُقل كشيد * جُعَلى چند از آن ميان بدويد
گفت كِاينها گريز پايانند * به مَويز دگر نمىمانند
بخورم اوّل آنكه خواهد جَست * كان دگرها نمىرود از دست
خُنفَسا مىدويد از پس و پيش * زنگى از پى چو گرگ از پى ميش
بر دهان مىفكند يكيك را * خوش نمود آن شكار مردك را
چون كه نُقل گريز پاى بخورد * رو به نُقل شكسته پاى آورد
نه جُعَل ماند پيش او نه مويز * پيش ابله چه بانگ صبح چه تيز
شرح واژگان :
خنفسا : حشرهاى است از راستهء قاب بالان كوچكتر از جعل به رنگ سياه و بدبو ، خزوك .
جعل : حشرهيى از تيرهء قاب بالان كه بيشتر در كويرها و صحارى گرم مىزيد . بدنش سياه رنگ و جزو قاب بالان درشت است ؛ سرگين غلتان ؛ گوگال ؛ گشتك .