لا زال من فضله فى روضة انف « 1 » * يروى ربى غيرها « 2 » بذل و احسان
و دام يكفى يراع « 3 » مس انمله * ( خطبا تقل له بيض و خرصان « 4 » )
الفارسية « 5 »
ظهير دين ز بزرگان و دوستان دانى * كه وقت معنى جز با تو نيست پيوندم
اگرچه نيك پراكنده خاطرم ز فلك * چو جان هواى تو در صحن دل پراكندم
ز بند مهر تو آزاد نيستم و رچه * به صد طريق ز جور زمانه در بندم
گهى چو غم زدگان از فراق مىگريم * گهى چو دل شدگان در عذاب مىخندم
چنان شدم ز جنون دل و ز حيرت عقل * كه اين دم از در بندم نه از در پندم
چو داشت روزى چندم زمانه در شادى * بدارد اكنون لابد برنج « 6 » يكچندم
ز بس كه محنت ديدم بمرك « 7 » دور از تو * خداى داند كامروز آرزومندم
ترا سعادت بادا ( كه در فراق « 8 » ) تو من * ز زندگانى بارى اميد بركندم
سلام و تحيت مىفرستم ، و پيوسته بثنا « 9 » و مدحت كه ( دست او بر « 10 » ) حقگزاران نعمت باشد مشغولم ، و دعاء آن دولت كه نصيب اوفر از آن مخلصانراست باوقات خلوات - كه ( ورد آن ورد « 11 » ) از شايبهء غرض و ريا مصفى ماند و ورود « 12 » آن در حضرت ملكوت بكرامت اجابت مقفى باشد - خود از فرايض دانم ، و چه مهم خواهد بود فريضهتر از ثناء كاملى كه لألى الفاظ او اطواق اعناق ايّام و ليالى باشد ، و چه كار تواند بود مهمتر از دعاء ( مفضلى كه مهم هركه « 13 » ) به حضرت كرم او انتما « 14 » سازد بيك ايماء عنايت او تمام شود ، ( و بازين همه از بيم نظارگيان « 15 » ) هنگامهء
هامش
( 1 ) ش ، بر وزن عنق مرغزارى كه ستور آن را نچريده باشد .
( 2 ) عزها .
( 3 ) ش ، خامه .
( 4 ) خطا با نقل ( ظ ، تفل ) له سفن و حرصان - ش ، بيض بمعنى شمشيرها و خرصان بمعنى نيزههاست .
( 5 ) شعر .
( 6 ) به درد .
( 7 ) به درد .
( 8 ) كز آرزوى .
( 9 ) ثنا .
( 10 ) دستآويز .
( 11 ) ورد آن وردى - ظ ، ورد آن ( و ورد بكسر اول بمعنى آبشخور و آب آنست ) .
( 12 ) ظ ، اوراد .
( 13 ) مفصلى كه هركه .
( 14 ) بتماشا .
( 15 ) و با اين همه از هم بنظارگيان .