صحيفهء خسروى برقم آن حالى است خالى نگذارم ، و آنچه « 1 » بخلاف مناظم و مصالح ملك و دولت او نيست « 2 » گيرد نينديشم و نفرمايم و اشارت نكنم ، و باموال و ممالك و ولاياتى كه اختصاص تصرف ديوان خاص او دارد و آنچه بخدم و حشم و متعلقان او متعلق باشد - قديم و حادث « 3 » موروث و مكتسب - قصد بد نكنم و نفرمايم ، و اگر كسى كند كائنا من كان به آن قدر كه مرا وسع و طاقت باشد در دفع آن بكوشم ، و اگر پيش « 4 » و العياذ بالله بر خلاف او « 5 » و خلاف ملك او حكمى فرمودهام و با كسى « 6 » مواضعهء نهاده و يا « 7 » پيغامى داده يا نامهء نبشته از آن بازايستادم و از آن كرده پشيمان شدم و آن عزيمت فاسد را « 8 » فسخ كردم ، ( خدمت و مطاوعت او كه « 9 » ) سعادت دو جهانى در آن ( مىشناسم باخلاص « 10 » ) تمام از سر گرفتم ، و در هيچ حال بهيچوجه بحشم و خدم و آزاد و بنده و رعيت و پيوستگان و خويشاوندان و فرزندان بزرگوار ( او كه خداوندان و متعلقان و فرزندان « 11 » ) خداوند زادگان مناند قصد بد نكنم و نفرمايم ، و اگر فرمودهام حكم آن باطل كردم ، و اگر از منهيان « 12 » حضرت او سرگشتهء اقبال برگشتهء ورق سلامت خويش در نوردد و آفت خذلان روزگار او را دريابد و سر از ربقهء طاعت او بتابد آنكس را بخويشتن قبول نكنم « 13 » و به خود راه ندهم « 14 » ، بلكه در تربيت « 15 » كار او بر حسب فرمان با ديگر اعوان دولت دستيار باشم ، و اگر از متعلقان و گماشتگان من كسى ( چنان مخدومى را « 16 » ) به خود پذيرد و مرا معلوم شود البته بدان همداستان نباشم و زجر بليغ كنم ، و همچنين اگر كسى از ( خدم و حشم « 17 » ) او با از آن ( امراى او « 18 » ) در زمرهء اشقيا معدود گردد ( گريخته و پنهان يا آشگار « 19 » ) پيش من آيد يا بر ولايت من گذر كند و مرا بدان وقوف افتد و دست تدارك بدان
هامش
( 1 ) و هر آنچه .
( 2 ) نسبت .
( 3 ) و حديث .
( 4 ) ضا ، ازين .
( 5 ) وى .
( 6 ) با كسى .
( 7 ) يا .
( 8 ) فاسد .
( 9 ) و مطاوعت او كه ما .
( 10 ) مىشناسيم باخلاصى .
( 11 ) كه .
( 12 ) ممتنعان ( ظ ، منتميان ) .
( 13 ) نكنيم .
( 14 ) ندهيم .
( 15 ) ترتيب .
( 16 ) چنين مخدومى را ( ظ ، چنان مخذولى را ) .
( 17 ) حشم و خدم .
( 18 ) امرا .
( 19 ) و گريخته نهان و آشگارا .