تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
وار شعبه ديگر نگرفته و آوازه * 890 * آواز اين سيّد حسنى چون نوا [ ى ] حسينى به اطراف عراق و سپاهان و نهاوند و خراسان رسيده و چون نوروز در محطّ حجاز فرود آمده و بزرگ و كوچك شنيده او را كه بلبل گلستان عيش و طربست چون گل و بلبل با برگ و نوا داشتى از لوازم نمود و السّلام . و من منشآته و هى الرّسالة الرّحيقيّة
چيست صافى جوهرى همچون خرد روشن روان * آتشى سيّال كآبى منعقد دارد مكان گر بگويم كاخترست اختر نتابد بىظلم * ور بگويم كآتش است آتش نباشد بىدخان جوهرى پاكيزه است چون عقلست ليك از روى طبع * عقل را برهم زند غوغا « 1 » [ ى ] قهرش خان و مان گاه ساقى دارد از وى لاله و گل در كنار * گاه ساغر دارد از وى آب و آتش در ميان
ترياكى كه طبع سليم را سازگارانه لعلى كه گوهر مردم بنمايد * 891 * كبريت أحمرى كه قلب مغشوش را خالص گرداند ، جوهرى شعاع كه از ثقبه غيبى خروج كند و بر طبقه زجاجى نور دهد مفرّحى ياقوتى كه دل را قوّت و سرور دهد ، نوشدارويى « 2 » كه طبع را مادّة الحيوة است ، قوت القلوبى كه قانون كلّى شفا و نجاتست هاضمه‌اى كه ما سكه مدخل را به دافعه مبدّل گرداند غاذيه [ اى ] كه قوّت مولده را محرّك باشد دموى طبعى كه صبغ قارو ره او دليل حفظ دماغ و موجب قصد و مستلزم استفراغست نارى طبعى ، مائى المزاج ، مريخ فعلى عطاردى الإمتزاج ، خراباتى كه خردآباد دماغ خرابهء او و عقل و هوش
هامش
( 1 ) غوغاء . ( 2 ) نوشداروى .