گر به نادانى تلف كردم مرا معذور دار * 885 زانك گنج شايگانى رايگانى داشتم
جز پناه خسرو گيتى كه باقى باد نيست * حاصلى از هرچه در دنيا [ ى ] فانى داشتم
و من منشآ [ ته ] فى دعوة يوم العيد
لقد عاد عيد و الهلال تهلّلا * و بدر الأمانى قد تبلّج و انجلى
* * *
روز طرب رخ نمود روزه به پايان رسيد * رايت سلطان عيد بر سر ميدان رسيد
امروز كه به بخت فرّخ و طالع سعيد طرّه مشكين شب قدر از غرّه غرّا [ ى ] عيد برداشته آمد و پيكر ميمون هلال را از عين عشرت و عيش بر صحيفهء چرخ آينهگون نگاشته و ساكنان ربع مسكون رايات نشاط و طرب بر طاق انكليون افراشته هرچند مجلس بزم اصحاب و احباب به حضور زمره ارباب كمال كه سعود سپهر جلال و كواكب ثواقب بروج فضل و إفضالند « 1 » رونق و طراوتى دارد كه چهار بالش طارم چهارم را به فرّ و زيب سلطان خاور و مسدّ مسدّس كاخ ششم كمال * 886 * سعد أكبر تواند بود أمّا :
شعر
يارا خجسته طلعت تو مهر انور است * ما را جمال روى تو چون ماه درخور است
از همگى وجود همگنان فرياد و اشوقاه به خرگاه چرخ زرين كلاه مىرسد و از حضيض ايوان به اوج كيوان مىكشد .
شعر
فنحن سماء و النّدامى أهلّة * و أنت لنا بدر فهل أنت طالع
* * *
هامش
( 1 ) افضالاند .