و له أيضا فى الغزليّات : [ چو ذرهام ز هوا غير از اضطراب نبود . . . ]
چو ذرهام ز هوا غير از اضطراب نبود * به مهر روى تو روزى كه آفتاب نبود
ألست عشق تو را آن زمان بلى گفتم * كه نفس ناطقه را قدرت جواب نبود
350 بر آب نقش رخت چشم من دمى مىزد * كه هيچ نقش ز هستى به غير از آب نبود « 1 »
ز وصل و هجر توأم بود اميد و بيم آن روز * كه هيچ آيتى از رحمت و عذاب نبود
نصيبم از تو به معنى در آن نفس دادند * كه حدّ صورت هستى در اين نصاب نبود
چو عارضت عرق از روى نازكى مىكرد * نشان رنگ گل و رشحهء گلاب نبود
دلم ز موج محبت غريق بود آن دم * كه بر محيط وجود اين همه حباب نبود
غمت به خون دل آن دم خضاب كرد رخم * كه بر افق ز شفق گونهء خضاب نبود
گهى به چشم دلت بىحجاب مىديدم * كه پيش ديدهء جانم ز تن حجاب نبود
صبوحى از مى مهر تو آن زمان زد دل * كه در طبيعت رز طينت شراب نبود
هامش
( 1 ) در اين بيت واژه نبود جداى از بيت در حاشيه نوشته شده است .