بضاعتيست نكويى كه آن بضاعت را * بهر كجا برد آدمى زيان نكند
* * *
گرت صد گنج هست آن يك درم نيست * نصيبت زين جهان جز يك شكم نيست
* * *
ايّام را به ماهى يك شب هلال باشد * و آن ماه مهربان را هرابرويى « 1 » ، هلالى
* * *
مردم ديده به دامن گهر از چشمم يافت * هندو از بهر گهر معتكف دريا شد
آنچه بالاست كه با موى تو همقد آمد * و آنچه موييست كه با قد تو همبالا شد
صبح با طلعت تو دعوى خوبى مىكرد * لاجرم در نظر خلق جهان رسوا شد
* * *
حال درويش چنانست كه خال تو سياه * جسم دل ريش چنانست كه چشم تو سقيم
* * *
تركم چو به آماجگه آمد سرمست * و از غمزهء خود تيروكمان اندر دست
هر تير كه چون منشور خود دور انداخت * نالاننالان برفت و در خاك نشست
* * *
* 290 * درت أنّها شمس الضّحى فتجنّت * و أنّ هواها جنّتى فتجنّت « 2 »
و ما ذا عليها لو أشارت و سلّمت * علينا بأطراف البنان و أومئت
هامش
( 1 ) ابروى .
( 2 ) كلمه قافيه در مصراع اول و دوم به ظاهر اين گونه خوانده مىشود .