مثنوى
خرد گفت آن كس بود شهريار * كه باشد پسنديده در هرديار
به داد و دهش خيره بازو بود * جهان دادنش بىترازو بود
به موران دهد كان بود موروار * دهد پيل را طعمهء پيلخوار
نه چون خامكارى كه مستى كند * به خامه زدن خامدستى كند
رهآورد مورى فرستد به پيل * دهد پشّه را راتب جبرئيل
همه كار نادان شوريدهخواب * ز اندازه نشناختن شد خراب
كه يك ره سر از پاى نشناخت او * به مستى كلامى برانداخت او
بزرگ اندك و خرد بسيار برد * شكوه بزرگى از آن گشت خرد
مراتب نگه دار تا وقت كار * توانى شمردن يكى تا هزار
امّا بههرحال باذل متلف به از جامع ممسك .