پس فرمود تا مغنّيان آوردند و آغاز ترنّم و تغنّى كردند . چون نغمههاى ملايم به گوش طفل رسيد در نشاط و طرب آمد و حركات موزون ازو ظاهر مىشد .
پس بوذرجمهر گفت اين طفل مستعدّ پادشاهى و درخور تخت و بخت است . رايات دولتش برافراشتند و از سلاطين كامكار گشت .
شرط ديگر
آنكه در مجلس ، صاحبحسنان حاضر گردان . چه مقصود از مهمانى اينهاست ، و الّا مردم همه روزه نان و گوشت و اغذيه و اطعمه مىخورند !
پس چون اين همه كرده باشى خود را بر مهمان حقّى مدان ، بلكه حقّ مهمان بر خود دان . و بر مهمان منّت منه ، بلكه از مهمان منّتدار باش .
و بعد از وقوع كمال مهماندارى و استكمال حقّگزارى به ارتكاب اسباب معذرت و عذرخواهى احسان خويش را مضاعف ساز ، « ثنّ احسانك بالاعتذار . »
قطعه
هركه را بينى به گيتى ، روزى خود مىخورد * گر ز خوان « 1 » تست نانش ور ز خوان « 1 » خويشتن
پس ترا منّت ببايد داشت از مهمان خويش * كو خورد از خوان « 1 » انعام تو نان خويشتن
من نه چون دونان ز بهر نان چنين سرگشتهام * بهر آب افتادهام دور از مكان خويشتن
هامش
( 1 ) - اصل : جان .