مىدهندت به نان و جامهء خويش * در مهمّات نيك و بد يارى
ادب ديگر
آنكه چون خواهى كه بندهء جور و جفاكش و متحمّل ستم و بردبار و صبور باشد با او معاشرت مكن ، و چون او را معاشر و مصاحب خود ساخته باشى توقّع خدمت و جفاكشى ازو مدار . چه چون اين صورت دست داد و اين معنى در ميان افتاد مالكى و مملوكى مرتفع گشت .
قطعه
بنده با خواجهء پرىرخسار * چون درآمد به بازى و خنده
نه عجب گر به خواجه حكم كند * بكشد خواجه بار چون بنده
مثل
هركه را معاشر گردانى و يار طمع خدمت ازو مدار .