چنان در زه « 1 » . . . رستم سپوخت « 2 » * كه از زخم آن . . . رستم بسوخت
دگر باره هومان درآمد به زير * تهمتن به سان هُژَبرِ « 3 » دلير
به دو در سپوزيد يك . . . سخت * كه شد . . . هومان همه لَختلَخت « 4 »
هامش
( 1 ) . زه - رودهء تابيده ، چلّهء كمان ؛ تار ساز . به عربى « وتر » گويند . مولوى گويد ( مثنوى ، 6 / 581 ، علاء ) :در هواىِ آنكه گويندت زهى * بستهاى بر گردنِ جانت زهى . . .
چون بگويندش كه عمر تو دراز * مىشود دلخوش دهانش از خنده باز
اين چُنين نفرين دُعا پندارَد او * چشم نگشايد سرى برنارَد او . . .( 2 ) . سپوخت ، سپوختن ( - اسپوختن - سپوزيدن ) در اصل با فشار چيزى را در جايى فرو بردن ، و در اينجا كنايه از مجامعت و لواط است .
( 3 ) . هژبر ( تصحيف هزبر عربى ) ، شير را گويند ، و كنايه از مرد دلير و شجاع است . شاعر عرب گويد ( دهخدا ، امثال و حكم ، 4 / 1910 ) :تَرَى الرَّجُلَ النَحِيفَ فَتَزدَرِيهِ * وَ فى اثوابِهِ اسَد هِزبرٌمردى نحيف و لاغر را بينى و خوارش شمارى و حال آنكه در جامههاى او شيرى هژبر باشد . - ( زيدرى نسوى ، نفثة المصدور ، 72 ، دكتر يزدگردى ) .
( 4 ) . لختلخت ، پارهپاره . لخت در اصل دو معنى دارد يكى گرز ، ديگرى پارهيى از هر جنس و كالا و نيز زمان . انورى هر دو معنى را در اين بيت آورده ( ديوان ، 2 / 181 ؛ فرهنگ جهانگيرى ) :باد و دستش قوىّ و از دستش * دشمنش لختلخت گشته به لَختكمال اسمعيل گويد ( ديوان ، 691 ، بحر العلومى ) :به لخت درشكند آرزو به كاسهء سر * كه هر كه لختى از آن خورد سير گشت ز جاندر تفسير كمبريج ( 2 / 402 ) آرد : « گفت : و اللّه من از خواستهء بو سفيان لختلخت همى بردم ، پس ندانم كه مرا بحل كند يا نه ؟ » سنائى گويد ( حديقه ، 293 ، مدرّس ) :اى بسا تاج و تختِ مَرجُومان * لختلخت از دُعاىِ مظلومان
اى بسا رايتِ عَدُوشكنان * سرنگون از دُعاىِ پيرزنان